تبلیغات
دیدار - مهتاب خین
دیدار
به نام الله ، به یاد الله ، برای الله

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل دیدارها :
  • دیدار امروز :
  • دیدار دیروز :
  • دیدارهای این ماه :
  • دیدارهای ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین دیدار :
  • آخرین بروز رسانی :

مهتاب خین

این چند وقت دارم کتاب مهتاب خین رو می خونم، کتاب خیلی خوبی هست. برای آشنایی با اتفاقات کردستان و ضد انقلاب و سپاه خیلی خوبه.

اما به قول حاج سعید قاسمی شاه غزل این کتاب شهید محمود شهبازی است، سرداری گمنام.

حاج محمود، مهاجری بود كه در تهران به دانشگاه رفت، رشته مهندسی صنایع، در همدان فرمانده سپاه شد و در خوزستان یک روز قبل از فتح خرمشهر در گمنامی تمام به شهادت رسید. آوازه گمنامی اش را آنوقت درك می كنی كه بدونی خانواده و نزدیكانش هم نمی دونستند كه او چه كاره بود و چه مسئولیتی را بردوش داشت و امروز از همه غریبانه تر آنكه یاد او در زمین كمتر می شه تا در آسمان .

شهید شهبازی در اصفهان متولد شد، قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله صلی الله علیه و آله تهران بود، ولی هم در اصفهان و هم در تهران غریب و گمنام است. شاید خود او دوست داره گمنام باشه! 

این کتاب باعث شد ارادتم به این بزرگوار بیشتر بشه، خیلی آدم بزرگی بوده. جاتون خالی دیشب کنار مزار حاج محمود دعای ابو حمزه خوندیم.

راستی این کتاب روایت سردار حسین همدانی و نگارش و مصاحبه آقای حسین بهزاد.

(نفر اول با چفیه قرمز، سردار شهید محمود شهبازی است و سردار حسین همدانی در کنارش ایستاده)


صورت حاج محمود مثل چراغ روشن شده بود و به اطراف خاکریز نور می‌پاشید. بی سیم چی با پشت انگشت چشمانش را مالید و دوباره خیره شد به صورتی که نور می‌پراکند. زبانش بند آمده بود. خواست بقیه را از داخل سنگر صدا کند که شهبازی چرخید به طرف او: « چرا نمی‌ری توی سنگر؟» _ حاج... همت... می‌گه... یکی از گردانها... رسیده‌اند به نهر... عرایض. لبخندی آسمانی گوشه لبان شهبازی نشست... گفت: « به همت پیغام بده که گردانهای کمکی دارن میرسن، بیا اینجا.» بی سیم چی پرید داخل سنگر. شهبازی نفس راحتی کشید. چشمانش را بست. در خیالش گلدسته‌های ترکش خورده مسجد جامع نقش بست. احساس آرامش بخشی بود. صدای کامیونها که از عقب به سمت دژ نیرو می‌آوردند، گوشش را پر کرد؛ اما نمی‌خواست گلدسته‌ها از ذهنش پاک شوند. چشم باز کرد و نگاهش را عمق داد تا نخلهای بی‌سر خرمشهر را ببیند که زوزه‌ی خمپاره ای آسمان را شکافت و بر سینه خاکریز نشست. موج انفجار او را از زمین بلند کرد و انداخت آن طرف دژ. بی سیم چی ها از سنگر بیرون زدند. چشمانشان دنبال شهبازی بود. هرکدام گوشه‌ای را ورانداز کردند. نگاه وحشت زده یکی‌شان، روی پیکر بی جان او جفت شد. فریاد زد: « یا حسین... حاجی شهید شد... .» و بلافاصله با بی‌سیم به همت اطلاع داد. همت محور راست را رها کرد و سراسیمه خودش را به میانه دژ رساند. عرق سردی نشست روی پیشانی‌اش. به یاد آخرین جمله شهبازی افتاد: «بریم جلو ولی سنگرامون جدا باشه...» خم شد؛ اما خودش را نگه داشت. دید که همه بی سیم چی ها ماتم زده به او نگاه می‌کنند. داد کشید: « برید توی سنگرتون، بچه ها نباید از این موضوع با خبر بشن.» تا قبل از اینکه نیروهای کمکی از کامیونها پایین بیایند و به دژ برسند، بالای جنازه نشست. سر و صورت شهبازی پر بود از ترکشهای کوچک و موهای خاک خورده‌اش میان لایه‌ای از خون رنگ گرفته بود. آرامش او همت را به یک ساعت قبل برد؛ به سنگر تاکتیکی و آخرین نماز شبی که او خوانده بود. سروصدای گردانهای کمکی هر لحظه بیشتر می‌شد. دستش را زیر سر او گرفت. چفیه قرمز را از گردنش باز کرد و روی صورتش انداخت و به این سوی دژ برگشت.

مهاجر

هدیه به روح شهید مهندس حاج محمود شهبازی که در نبرد آزادسازی خرمشهر جاودانه شد، صلوات.

درباره دیدار

« السلام علیك یا اباعبدالله الحسین(ع) »

ببین آشفته گشته وضع و حالم
دگر بشکسته بالم بس ننالم
دمادم این دعا ورد زبانم
ببینم کربلا را تا جوانم

« امیری حسین و نعم الامیر »
مدیر دیدار : بهنام امینی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان